پنجشنبه, ۲۸ تیر, ۱۳۹۸

مدت هابود که در آن چهار چوب چوبی زندانی شده بود و سعی میکرد لبخند ژکوندش را برای همه به یک اندازه نگه دارد.
ولی مگر میشد؟
این که تمام طول عمرتان مجبور شوید بایستید و همان گونه که دست روی دست گذاشته اید و به یک نقطه خیره شده اید آن لبخند,همان لبخندی که به قول همه فقط و فقط مخصوص خودتان است را به لب داشته باشید
حتی زمان هایی که دلخورید یا ناراحتید لبخند بزنید.
ولی او این کار را کرده بود.بی چون و چرا ایستاده بود و تحمل کرده بود و لبخند ژکوندش را نصار همه میکرد.
حتی وقتی فهمید او دیگر نیست…
حتی زمان هایی که به دخترک به خاطر گوشواره های مرواریدش حسودی میکرد.
یا زمان هایی که حسرت خوردن یه فنجان قهوه داغ در شب های سرد داخل کافه تراس امانش نمیداد را تحمل میکرد.
بعضی وقت ها دلش میخواست یک غول باشد ولی بتواند جیغ بکشد,فریاد بزند و خودش را از تمام این ثانیه ها خالی کند.
دلش میخواست از همه چیز تهی باشد
خالی و پوچ…
خوب هر چه که بود او هم زن بود.
دوست داشت گاهی,وفقط گاهی موهایش را چپ بزند و لباسی حداقل رنگی تر از مشکی بپوشد
ولی ایستاد و هر بار بیشتر از پیش کشیده شد و کشته شد.
فقط برای یک چیز
یک امید کوچک در قلب رنگی اش.که آن هم در آن سال سخت,همان سال نحس درست 1519 خاموش شد.
ولی مگر فهمید این لئوناردوی بی انصاف.مگر فهمید که این لبخند زیبا فقط و فقط متعلق به یک نفر است
کاش میفهمید
کاش زود تر از این ها میفهمید…
کاش هیچ وقت مونالیزا را مجبور نمیکرد آن لبخندش را که قبلا به همراه تمام وجود رنگی اش بخشیده بود به کسی که تمام دنیای نقاشی وارش را به او هدیه کرده بود هر بار و هر بار,هر دفعه و هر دفعه,هر روز و هر روز نثار دیگران کند.
گاهی و فقط گاهی
کاش مونالیزا لبخند نمیزد

ثنا احمدی از شهر نیم ور (شهرستان محلات)

برچسب ها: , , ,

مطالب مرتبط

0 نظرات

ارسال نظر

درباره خانه فرهنگ و هنر آفرین

خانه فرهنگ و هنرآفرین با شعار ، “آفرین بر کودک دیروز، امروز و فردا” قصد دارد تا با استفاده از تجربیات خردمندان و پیشکسوتان و با‌ پرورش استعداد های سرشار فرزندان این سرزمین زمینه‌ی رشد و بالندگی را در عرصه فرهنگ و هنر کودک و نوجوان فراهم آورد.